
صحبت کردن باید به گونه ای باشد که مخاطبان خاص برداشت لازم را داشته باشند. امروز راجع به آخرین مرحله صحبت می کنیم. مرحله ای که انسان باید به آن برسد. اسامی گوناگونی برای آن آورده اند مثل بهشت موعود، قله رفیع انسانی، توحید، بقا بالله و ... آخرین مرحله آرایش جسم، فرمان فکر و عقل است. در پیرامون بعد خویش پس از انتقال، تفکر و تعقل ایجاد تصاویر مجازی می نماید.امروزه انسان در بخش های مختلف پیشرفت کرده از جمله، نجوم، فیزیک، ریاضیات، تسلیحات و ... اما متاسفانه در علوم انسانی هیچ پیشرفتی نداشته ایم.
اگر بخواهیم در مورد بیماری هایی نظیر ام اس، بایپولار، سایکوز و ... تحقیقات کنیم هزاران مقاله در سطح بالا پیدا می کنیم ولی آیا توانسته ایم یک بیمار را درمان کنیم؟ اکثر بیماری ها را فقط کنترل می کنیم به عبارتی فقط علائم بیماری را از بین می بریم ولی درد هنوز از بین نرفته است و ریشه آن هنوز پا برجا است. مثلا شخص بدنش را عفونت فرا گرفته و تب می کند، با دادن استامینوفن و یا پا شویه تب شخص که علامت بیماری است را پایین می آوریم ولی بیماری را درمان نکرده ایم.
دیده می شود شخصی دارای مدرک عالیه روانشناسی است ولی اگر فرزند، پدر، مادر، خواهر و یا برادرش بیماری داشته باشد، آیا می تواند با تمام راهکارهای روانشناسی بیماری را از بین ببرد؟ریشه این بیماری ها در جایی است که ما قبول نداریم. اکثر اندیشمندان ما تبدیل شده اند به سیلوهای بزرگ اطلاعات که فقط در حد دانستن است و هیچ راه حلی ارائه نمی شود.در سال 2016 میلادی ما با بیماری های زیادی مواجه هستیم ولی بالغ بر 90 درصد این بیماری ها لا علاج است. چون ما مبدا و ریشه بیماری ها را نشناخته ایم. اگر یک مکانیک بخواهد ماشینی را تعمیر کند باید تمام جزئیات آن را بداند، در مورد انسان همین طور است، چون ما کاملا انسان را نشناخته ایم ، نمی توانیم او را درمان کنیم.
انسان مانند کوه بزرگی از یخ است که مقدار کمی از آن بر روی آب آمده و قسمت عظیمش زیر آب است. ما فقط آن قسمت که بیرون آب است را می بینیم در واقع فقط صور آشکار را در نظر می گیریم و می گوئیم انسان همین است. در طول تاریخ کتاب های آسمانی و پیامبران زیادی آمدند تا این اصل را به ما بگویند ولی ما فقط تقدس آنها را قبول کرده ایم و اصلا به گفته هایشان توجه نکرده ایم. این برداشت نا ثواب ما باعث شد خیلی ها به سطوح بیایند و به کل بگویند اصلا ما آنها را قبول نداریم. مثلا در دوره ای، کاملا قدرت در دست کلیسا بود. اشخاصی مانند گالیله و کوپرنیک که گفتند زمین مرکز عالم نیست به عنوان مرتد و کافر شناخته شدند و حکم اعدامشان صادر شد. این سوء استفاده ها باعث شد که مردم و خیلی از اندیشمندان کتب آسمانی را قبول نداشته باشند. در مورد بزرگانی مثل سقراط، حلاج، سهروردی و مولانا هم این چنین بود. نتیجه این شد که ما منابع عظیم و غنی از اطلاعات را از دست بدهیم و به کتب آسمانی و بزرگان اعتماد نداشته باشیم و از شناخت انسان عقب بمانیم.
البته نکته ای وجود دارد که در کتب آسمانی مسائل به صورت تمثیل بیان شده اند.انسانی که گرفتار 5 حس ظاهری باشد، مطالب ریشه ای و خارج از جسم را درک نمی کند. در کنگره به کمک هم توانستیم معضلی به نام اعتیاد را حل کنیم در حالی که هنوز هم در دنیا اعتقادی به درمان وجود ندارد. ما تقریبا 15000 نفر را به درمان قطعی رسانده ایم که با انواع مصرف از قبیل: کراک، هروئین، کوکائین، شیشه، حشیش، الکل، سیگار وارد کنگره شده اند. دلیل این کار چه می تواند باشد؟دلیلش این است که من از کتب آسمانی برای شناخت انسان کمک گرفتم. مولانا می گوید: باده از ما مست شد نی ما از او، قالب از ما هست شد نی ما از او. قالب که همان جسم است از ما نفس به وجود آمده است.
این را کسی می تواند درک کند و معنا کند که صور پنهان انسان را شناخته و به آن رسوخ کرده باشد. آخرین مرحله تکامل انسان رسیدن به فرمان فکر و عقل است. فرمان عقل چیز پیچیده ای نیست و ما همیشه صدایش را می شنویم ولی به آن عمل نمی کنیم.مثلا فرمان عقل می گوید شیشه مصرف نکن، ولی ما مصرف می کنیم، می گوید روی برنامه باش و گریز نزن ولی ما عمل نمی کنیم. فرمان عقل می گوید: دزدی نکن، رشوه نخور، دروغ نگو، به حقوق دیگران تجاوز نکن، و ...وقتی انسان به فرمان عقل برسد در بعد و پروسه دیگر این فرمان نقش سازنده ای دارد. همان شو، شود است.
کسی که به فرمان عقل برسد در فردوس قرار می گیرد چون وارد نفس مطمئنه شده و تمام کارهایش معقول است. در جهان امروزی باید جایی برای عشق و محبت باز کنیم. ما بالغ بر 150 بیماری با نام سایکوسماتیک داریم یا همان بیماری های روان تنی، که تفکرات غلط و روان نادرست ما باعث می شود در جسم ما تخریب ایجاد شود و خود را به عنوان بیماری نشان دهد.ریشه این بیماری ها عدم وجود عشق است. جائی برای عقل هم وجود ندارد. چیزی که به عنوان عقل می شناسیم یک چیز حسابگرانه است و
فقط چیزی را درست می پندارد که منافع ما در آن حفظ شود. در هستی هرچیزی مرکزی دارد. ما در سیر تکاملی خود از قطره به اقیانوس و از اقیانوس به قطره می رسیم. پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست.وجود ما از یک قطره شروع شده عمل لقاح و اسپرم و به اقیانوس رسیده است. به عبارتی از یک سلول به میلیاردها سلول تبدیل شده و انسان بوجود آمده است. چه چیزی او را بوجود آورده و بر آن حاکم است؟
ما معتقدیم وقتی یک نقطه بودیم، نفس وارد عمل می شود و نقطه را تبدیل به اقیانوس می کند، بعد از این مرحله به یک باره همه چیز هیچ می شود به عبارتی مرگ فرا می رسد. در مورد هستی هم این چنین است، که یک تقطه بوده، شروع و رشد کرده و باز هم به نقطه ای تبدیل می شود و به پایان می رسد که شروعی دوباره است. کره زمین، منظومه شمسی و حتی کهکشان راه شیری هم در مقایسه با کل هستی مانند نقطه ای هستند. پس چگونه است که ما دچار منیت می شویم و می گوئیم همه چیز را میدانیم.، درست مانند مورچه ای هستیم که در لانه خود است و می خواهد در مورد امور جهان اظهار نظر کند.
تهیه و ارسال: مسافر ناصر دوستی
برچسبها: سی دی های آموزشی , مهندس دژاکام



